تاریک و روشن

و این گونه بود که...دیواری کوتاهتر از دل نبود

سلام به همه نتم اومد دوباره...

اومدم بگم من حاضر

تاریخ روزایی که پست میذاشتم رو میدیدم

بعضی وقت ها هر روز

گاهی هم مثل الان با غیبت های طولانی

در اسرع وقت میام خوشمل پست میذارم

خودمم دلم تنگ شده بودم

واسه دان کردن،پست گذاشتن،آپ کردن جاهای دیگه،میلم

 هرچند

خیلی مشغول بودم...

ولی...

:-× برا همه!!!!خواستید منتظر باشید نخواستید هم خبرتون میکنم

راستی دو قسمت از داستان هم گذاشتم

http://novel2013.persianblog.ir 

۱۳٩٢/۳/۳٠ | ۱٠:۱۱ ‎ق.ظ | سفیدبرفی** | نظرات () |

تو حیاط دبیرستان یکی یقه پیرهنم رو گرفتت...

فهمیده بود از خواهرش خوشم میاد

 بچه ها فریاد میکشیدند قورتش بده!!!

اون هی مشت میزد و ...من فقط و فقط دفاع میکردم

فرداش خواهرش بهم گفت:حداقل توام یه مشت میزدی !!!

روم نشد بهش بگم آخه چشماش شبیه تو بود...

**(RASOOL7)**

۱۳٩٢/۳/۸ | ٥:۱٦ ‎ب.ظ | سفیدبرفی** | نظرات () |

بعضی ها گریه نمی کنند...

اما

از چشم هایشان معلوم است...

که اشکی به بزرگی یک سکوت

گوشه ی چشمشان به کمین نشسته!!!

 

**پدرم ای اولی مردی که عاشقت شدم روزت مبارک--روز مردها و همه ی باباهای زحمت کش مبارک**

۱۳٩٢/۳/۳ | ٢:٤٩ ‎ب.ظ | سفیدبرفی** | نظرات () |

www . night Skin . ir