تاریک و روشن

و این گونه بود که...دیواری کوتاهتر از دل نبود

در جایی که همه ذغال فروش شده اند

و دیگران را سیاه میکنند

بیا کمی از مد افتاده باشیم

سپید بمانیم...

 

داستانک:

روزی پسری دختر زیبایی رادید

شیفته اش شد

چند ساعتی باهم توی خیابون قدم میزدنند

یک دفعه ای یه بنز گرون قیمت جلوی پاشون ترمز کرد

دختره به پسره گفت:

خوش گذشت ولی خسته شدم و دیگه نمیتونم پیاده راه بیام,,بای!!

وقتی نشست تو ماشین راننده بهش گفت:

ببخشید خانم من راننده این آقا هستم لطفا پیاده شید!!!

 

 

××آدم به هر طریقی زایه بشه ولی نه اینطوری!!!خیلی داغونه

افق هم دیگه جوابگوی محو شدنه دختره نمیشه...××

 

۱۳٩٢/٤/۱٥ | ۳:٢٩ ‎ب.ظ | سفیدبرفی** | نظرات () |

www . night Skin . ir