تاریک و روشن

و این گونه بود که...دیواری کوتاهتر از دل نبود

دل نوشته هایم را دلم مینویسد....

تا...

(غمگین تر از همیشه)

(این پست یه حس شخصیه واسه همدردی یا لایک کنید یا بنظرید)


دل شکسته تر از همیشه

مینشینم

در گوشه ای ای لز خلوتم

به دور از هر غوغایی

می اندیشم

به هر انچه پر است از خالی

به پوچی هایی که عمری پر فرض شدند

گاهی اوقات نزدیکتر که میشوی به انچه میبینی

تورا دور تر میکند از انچه میخواهی

حرف هایم بوی دورویی نیمدهد

حرف،حرف دل است

گاهی اراده میشود

قلم بگوید انچه را که توان گفتن نیست

سالی که گذشت چقدر رنگی بود

انقدر که حتی

سیاهی ها را شست

میروم به گذشته ها

نه چندان دور که میشوم

خودم را میبینم

غرق در شادی ها،تلخی ها...

ارزیابی میکنم

هر انچه که باید باشد

چیزهایی را که بدست اوردم-چیزهایی را که از دست
دادم

شنیده ام:گاهی اوقات نداشته هایمان بیشتر از
داشته هایمان نشان میدهد

اما چقدر خوب اینکه داشته ها جای نداشته ها را
پر میکند

حرف هایی نگفته باقی میماند

و جاری مشود به سال آتی

سالی که شاید باز

فرصت بازگویی را بدهد یا بگیرد

خودمانیم اعتراف میکنم

دنیایم دیگر محدود نیست

وسعت قلبم به وسعت هر انچه میشود که میبینم

هر انچه که دوست میدارم

باور پیدا کرده ام که هرکس خودش را دوست داشته
باشد کسی را لایق دوست داشتن پیدا میکند

تصمیم میگیرم خودم را  دوست بدارم

بیشتر و با دقت تر از گذشته

شاید لیاقت در قلبم معنا شود

و آغاز بی لیاقتی گذشته ها برایم تداعی شود تا
ارزش هرکس روشنتر از همیشه باشد برایم،به یاد روزهایی که میزبان بودم و نشد...

"گاهی اوقات نوشتن بهتر از اینه که گونه
های خیس بخوان حرف دلارو بگن..."

 

 

۱۳٩۱/۱٢/٢۸ | ۱۱:٤٤ ‎ب.ظ | سفیدبرفی** | نظرات () |

www . night Skin . ir